پنجاه دقیقه‌ی مکتوب - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 19:11
پنجاه دقیقه‌ی مکتوب همیشه این درگیری مرا آزار داده است که چطور تلاش برای بیان احساسات، مسائل و وجوهی از دنیای واقعی ما در متن، ما را به قلمرویی پست‌مدرن می‌اندازد.مثلا اگر از مفاهیمی همچون تیغ و آینه و درشکه و مزرعه و چیزهایی از این دست حرف بزنی همه‌چیز سر جای خودش خواهد ماند، اما همین که بخواهی از ...
پرواز کبک‌ها - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 19:11
پرواز کبک‌ها تو آغازی بودی که می‌شناختمش؛آغاز یک نسل، آغاز قلب‌های بامحبت.تو کهن‌ترین کسی بودی که نمی‌توانست مهربان نباشد.تو پیش از آنکه من آموختن را بیاموزم، شهره بودی به خوش‌قلبی.و تو آنقدر مرا دوست‌داشتی که من نتوانستم هرگز بی‌مهری را دوست بدارم.تو را با عطر میوه‌ها به یاد می‌آورم. با عطر سیب، با...
Cursed Whistler - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 19:11
Cursed Whistler پژمردن، فروریختن، سوختن و بخار شدن، تکه‌تکه شدن، خرد شدن، هیچ‌کدام، هیچ‌کدام از این استعاره‌ها دیگر برای توصیف دردهایم کارا نیستند. واژه‌ها، همگی، یکپارچه و مساوی، شبیه لاشه‌ی باطری‌ شده اند، شبیه استخوان جویده‌شده‌ای که سگ‌های ولگرد هم دیگر به آن توجهی ندارند. پس بازمی‌گردم به ساده‌...
چراغ‌هایی در دوردست - تاریخ: 1404/9/26 ساعت: 19:11
چراغ‌هایی در دوردست آخرین باری که اینجا نوشتم، او را از دست داده بودم. اما مدت کوتاهی بعد موفق شدم که همه چیز را درست کنم و از همان موقع تا حالا، او را کنار خودم دارم.البته، چند روزیست که از هم دل‌خوریم و نمی‌دانیم باید چه کار کنیم، دست کم به زعم من اینطور است. برای همین تصمیم گرفتیم به یک متخصص زوج...
A Midsummer Night's Dream - تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 15:31
چشمانم را که باز کردم دیدم توی یک خانه قدیمی و آشنا هستم. آشنا، اما خسته کننده. پتویم را کنار زدم و با پاهایی که بخاطر شلوار پوشیدن زیر پتو به گز گز افتاده بود به راه افتادم. کمی شتابزده بودم، نه بخاطر اینکه از چیزی هیجانزده باشم، بلکه کاملا برعکس. قدمهایم را سریعتر و بلندتر برمیداشتم تا زودتر از آن...
Rat King - تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 15:04
قصاوت عجیبی در من ریشه دواندهست. کینههای بیشماری از همهی کسانی که مرا در عشق ناکام گذاشتند در طی این سالها روحم را جویده. من استواری خود را میستایم اما دیگر دارم به این سرنوشت میبازم. انسان در این جهان تاریک نمیتواند برای نجات خودش کافی باشد. من دستهایم را به سمت خیلیها دراز کردم اما کسی آنها را نگر...
11:40 - تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 15:50
تهش حتی قرار نیست کسی بگه «بخاطر چیزایی که بهت گذشته متاسفتم».
The breeze sits - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 14:20
Where do I take my weary soulNow that it's heavy, and the chains have carved the flesh around my body to the bonewhat is left for me? I won't even ascend to heavens when I dieNor can I be planted like a seed, with a hope to growI have no place amongst the living,nor among the dead.I am the embodimen...
شهر بنبستها - تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 11:46
اینستاگرامم را دیاکتیو کردم.توییترم را هم همینطور.و امروز صبح توی دلم به این فکر کردم که چطور از همه متنفرم.منظورم البته این نیست که از همه، به شکلی انتزاعی متنفر باشم، چرا که این احساس چیزی به نسبت معمولیست و برای همه بایستی پیش آمده باشد.اینبار، من میتوانستم همه را یک به یک به یاد بیاورم و از آنها...
A Realistic Romance - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 4:56
همه عادت دارند که معشوقشان را سهلانگار و بیخیال تصور کنند.انگار که او فردیست خیالآسوده و بیدرد که از صبح تا شب در رویایی خدشهناپذیر میزید و از روی همین خوشخوشان و از سر مستی دست رد به سینهی عاشق زده. عاشق فلکزده هم از بلندای قلهای پرت شده به انتهای دره و نه تنها دستش به او نمیرسد که استخوانهایش هم ت...
پنجاه دقیقهی مکتوب - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 2:45
همیشه این درگیری مرا آزار داده است که چطور تلاش برای بیان احساسات، مسائل و وجوهی از دنیای واقعی ما در متن، ما را به قلمرویی پستمدرن میاندازد.مثلا اگر از مفاهیمی همچون تیغ و آینه و درشکه و مزرعه و چیزهایی از این دست حرف بزنی همهچیز سر جای خودش خواهد ماند، اما همین که بخواهی از یک اتومبیل به عنوان رکن...
تابوت کاغذی - تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 14:14
کمتر از پنج سالم بود.خاطرهی آن روز، یکی از محوترین خاطرات تمام زندگی من است، اما مرتب به یادم آورده میشود. تا آنجا که یادم است، توی حیاط خانهمان بازی میکردم. چیز زیادی از آن خانه یادم نمیآید، جز اینکه حیاطی داشت با گلهای صورتی و سرخ و یک درخت بزرگ.یک قسمت از حیاط، توری فلزی داشت. یادم نیست چرا، اما ...
غنچهی زرد - تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 14:14
ذهن هرکس امشب درگیر چیزی است. خیلیها به این فکر میکنند که سرنوشت این وضع به کجا میرسد. خیلیها هیجانزدهاند. من هم بایستی باشم. اما نمیدانم. نمیدانم چرا دوباره از حرفهای تکراری پر شدهام. از آن احساس تکراری، هم.تنها و تنها یک چیز از سرم میگذرد: نام قشنگ تو.کهنه نمیشوی مهربان.دستانم به موهایت نمیرسند بر...
آنخ - تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 14:14
این ساعتِ دیر، پس از یک روز پرکار، در انگشتانم جانی نمانده بود برای نوشتن چیزی. اما بغض، شبیه پاسبانی که یقهی متهم را گرفته و به زور میچپاندش توی ماشین پلیس، آنها را یکی یکی هل میدهد و میکوبد روی دکمهها. یا شاید، بیشتر شبیه مامور ناظر شلاق بدستی که حین ساخت اهرام مصر، بردهها را شلاق میزد تا خشتهای ب...
آخرین باری که دوستش داشتم - تاریخ: 1401/2/28 ساعت: 14:03
همهچیز از آنجا شروع شد که آن روز در سبزیفروشی، چشمم به یک بسته شنبلیله خشک افتاد. خودم هم نمیدانم چه شد که آن را خریدم، علیالخصوص که زیر نور مستقیم و تند آفتاب، پشت سر زنان پرحرف و وقتتلفکن خانهدار توی صف ایستاده بودم و اسنپ آن طرف خیابان منتظرم بود، درحالیکه رانندهاش کمی کلافه به نظر میرسید.همان رو...
Oh I hate responsibility! - تاریخ: 1401/2/28 ساعت: 14:03
من نمیدانم این زندگی تا به کی قرار است روی همین ضربآهنگ به پیش رود. تصور کن کتابی را میبندی و سپس صفحات آن از پشت جلد دیده میشوند. آن را به کمد میگذاری و لحظهی بعد دوباره روی میز کارت سبز میشود. از اتاق بیرون میروی و باز میبینی طوری خودش را دم دستت رسانده است. تسلیم میشوی و به سراغش میروی تا آن را ب...
Pleasant - تاریخ: 1401/2/28 ساعت: 14:03
بجز احساس گناه، احساسات دیگری نیز در این لحظه وجودم را پر و خالی میکنند. احساسات کهنه و پوسیده، احساسات نوظهور و ناشناخته، همه جور احساس. اما فقط دربارهٔ یکیشان دوست دارم چیزی بنویسم، باقی را... بعدا یک جایی چال میکنم.دلم برای نون تنگ شده است. با ننوشتن از او، در حق خودم جفا کردم. نون شیرین بود. خیل...
سبز کمرنگ تمام افقی - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 11:32
خیلی دلم میخواهد که چیزی بنویسم. اما بدون عشق، چیزی برای نوشتن ندارم. البته، رنج و ملال نیز گاهی قلم را به فرسایش میاندازد، لیکن تهی از هردوی اینها هستم. احساس میکنم تخریب شدهام. میگویند اگر کسی دچار سوختگی درجه سه بشود، تقریبا دردی حس نمیکند. علتش هم این است که خود عصبها که وظیفهی مخابرهی درد را دا...
یک دور کامل - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 11:32
اتفاقات غیرعادی، بهای غیر عادی بودنشان را میدهند. اساسا، این جهان جایی برای چیزهای غیرعادی نیست و آنها را، حتی اگر رخ بدهند، به طریقی کنترل میکند. درست چند لحظهی پیش بود که درحالیکه روبروی یخچال ایستاده بودم و میخواستم یک بطری آب معدنی را بردارم و چند جرعه بنوشم، شبیه کسی که حافظهاش را بدست میآورد، ...
فقط همین - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 11:32
خیلی خوب است که او دیگر برای خواندن چیزی اینجا نمیآید. دست کم، حضور آن ذرهبین بیرونی را که، هر زمان از احساسات و عواطفم مینوشتم، گویی که دنبال چیزی باشد، کلمات و فضای بین کلماتم را میکاوید تا مبادا «به نظر برسد» که به تملق میپردازم و اینها را برای فریفتن او مینویسم، حس نمیکنم.میدانم که از اول هم نبا...

برچسب‌های مرتبط

here i stand a lion before the lambs | lion before the lambs | همه چیز تقصیر باد است | همه چیز تقصیر باد است دانلود | خانه ای میان قبرها | خانه ای دارد میان ابرها | خدا خانه ای دارد میان ابرها | خانه ای در میان ابرها | الله رسول محمد | الله رسول محمد خاتم