A Midsummer Night's Dream

خرید بک لینک

چشمانم را که باز کردم دیدم توی یک خانه قدیمی و آشنا هستم. آشنا، اما خسته کننده. پتویم را کنار زدم و با پاهایی که بخاطر شلوار پوشیدن زیر پتو به گز گز افتاده بود به راه افتادم. کمی شتابزده بودم، نه بخاطر اینکه از چیزی هیجانزده باشم، بلکه کاملا برعکس. قدمهایم را سریعتر و بلندتر برمیداشتم تا زودتر از آنجا خارج شوم.

رسیدم به راهپله و آن را پایین رفتم، اما انتهای راهپله به در یا اتاقی ختم نمیشد، بلکه آنجا یک پنجره بزرگ شیشهای بود.

جلوی پنجره یک نردهبان تکیه داده بودند که مانع باز شدنش میشد. اگر میخواستم، میتوانستم زور بزنم و راه را باز کنم، اما نردبان میفتاد روی اجاق گازی که رویش قیمه بار گذاشته بودند و همه جا کثیف میشد.

تق و تق در زدم و منتظر ماندم که کسی بیاید.

مادربزرگم آمد. در را باز کرد و با رویی خوش به من چیزی گفت که آن را به خاطر نمیآورم. همان لحظه که پنجره باز شد، گرمایی شدید به صورتم خورد. سرم را پایین گرفتم و دیدم به جای دیوار سمت راست آشپزخانه، یک کورهی نانوایی با نهایت حرارت روشن است. پدربزرگم را دیدم که روبروی آن خم شده بود.

سرم را از خروجی بیرون آوردم و همانجا که بودم، بالا گرفتم.

نسیم خنک خوشایندی از سمت راست میآمد. حالا دیگر آنجا نایستاده بودم. اطرافم یک پلکان سیمانی بود و یک نرده چوبی، و انتهای پلهها به حیاطی دلگیر و خاکستری میرسید. مادرم پای پله ها ایستاده بود. دویدم. در آغوشش کشیدم و گفتم: «مامان، نمیدونی زندگی چقدر سخت و تنهاست.»

چیزی نگفت اما در آغوشم گرفت. گربه کردم.

لحظهی بعد مادرم آنجا نبود. تنها ایستاده بودم و دایی ام از دور مرا تماشا میکرد و سیگار میکشید.

* * *

از خواب بیدار شدم و این خواب را به یاد آوردم. ذهنم را مشغول کرده بود پس مدام مرورش کردم. آنقدر که در حافظهام خوب نقش بست. چشمهایم را مالیدم و دستم را از پایین تخت روانه کردم تا تلفنم را چنگ بزنم و بردارم. دستم توی راه بود که یادم آمد امروز اولین صبحیست که او را ندارم. انگشتانم خشک شدند و بازویم ایستاد. دستم را همان طور آویزان نگه داشتم. داشتم سعی میکردم از احساس کردن امتناع کنم. نمیخواستم هیچ حسی داشته باشم. هیچ حسی.

دوست داشتم مثل یک ماشین از جایم بلند بشوم و بنشینم پشت میز کارم. میخواستم تا جایی که لازم باشد مثل یک موجود مکانیکی زندگی کنم. گوشی را همانجا که بود رها کردم و رفتم پشت میز. صورتم را نشستم. نمیخواستم نگاهم به آینه بیفتد. نمیخواستم ناچار به تصدیق «وجود داشتن» باشم.

چند روزی بود که پرده ها را کامل کشیده بودم و تا وقتی که خورشید غروب کند در تاریکی کار میکردم و از این ماجرا حس خوشایندی داشتم. این کار باعث میشد احساس کنم او کنارم است، خب، چونکه یک بار به من گفته بود نور چشمهایش را میآزارد و دوست دارد که روزها پرده ها کشیده باشند... اما دیگر آن حس سرجایش نبود. فقدان نور فقدان او را تداعی میکرد، و فقدان یک احساس است.

پروژه ماشین بودنم خوب پیش نرفت و چنگال بغض آخرسر خرم را دودستی چسبید. نمیخواستم گریه کنم. شبیه جنگجوی شکست خوردهای که وقتی شمشیر روی گلویش است، تفی به صورت فاتح میاندازد، گویی که میخواستم این بازی کوچکِ بیاهمیتِ آخر را نبازم.

دستهایم را روی شقیقههایم گذاشتم. رویایم را دوباره به یاد آوردم، با مرور کردن یک داستان، میشود ذهن را تا حدی منحرف کرد. اینطوری، دست کم میتوانستم از زندگی کمی بیشتر فرار کنم.

رویا را از اول مرور کردم. از لحظهای که بیدار شدم و پتو را کنار زدم، تا وقتی پله ها را پایین رفتم، مادربزرگ و پدربزرگم و تنور نانوایی، پلکان سیمانی و باد خنکی که میوزید. رسیدم به آنجای داستان که مادرم را بغل کردم و گریستم،
و گریستم.

Cieli Di Amore...

ما را در سایت Cieli Di Amore دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 15:31

صفحه بندی