پژمردن، فروریختن، سوختن و بخار شدن، تکه‌تکه شدن، خرد شدن، هیچ‌کدام، هیچ‌کدام از این استعاره‌ها دیگر برای توصیف دردهایم کارا نیستند. واژه‌ها، همگی، یکپارچه و مساوی، شبیه لاشه‌ی باطری‌ شده اند، شبیه استخوان جویده‌شده‌ای که سگ‌های ولگرد هم دیگر به آن توجهی ندارند. پس بازمی‌گردم به ساده‌ترین روایت‌ها، آسان‌ترین بیان‌ها، ابتدایی‌ترین کلمات: دلم برایت تنگ شده.

نشسته‌ام و تمام آهنگ‌هایی که برایم فرستاده بودی را یک به یک گوش می‌کنم و به این فکر می‌کنم که اگر یک بار دیگر برایم آهنگی می‌فرستادی، آن را همان لحظه، بارها و بارها گوش می‌کردم؛ و هزاران حسرت دیگر را -که انگار حشراتی هستند که از گلویم بالا می‌روند و می‌خواهند فرار کنند- قورت می‌دهم.

از خودم می‌پرسم: ای نادان، چرا هرروز به او زنگ نمی‌زدی؟ چرا هرروز، نه هر چند وقت یکبار، بلکه واقعا هرروز، به او نگفتی که چقدر دوستش داشتی؟

این سوال‌ها را می‌پرسم و سپس ازشان فرار می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم، سرم را محکم تکان می‌دهم تا حواسم پرت شود، و بغضم را قورت می‌دهم. اما هیچ فایده‌ای ندارد. سوال‌هایم شبیه به پلی لیستی که برایم فرستادی مدام و مدام تکرار می‌شوند.

تو نخستین کسی بودی که طعم تعلق داشتن را به من چشاند... و احساس تعلق کردن را.

من می‌دانم که هیچ کاری از هیچ‌کدام‌مان بر نمی‌آمد. ما فقط بچه‌هایی بودیم که در یک مهمانی خانوادگی همدیگر را دیده بودند و می‌خواستند تا ابد با هم بازی کنند، اما بزرگترها و اولویت دنیاهایشان دستمان را کشیدند و به زور ما را توی ماشین نشاندند، و اشک های ما، هیچ معنایی برایشان نداشت.

چند روز است که دارم گریه می‌کنم اما مادرم دست روی سرم نمی‌کشد و به من نمی‌گوید که گریه نکن، باز هم او را خواهی دید. دفعه‌ی بعدی بیشتر می‌مانیم، یا اینکه وقتی رسیدیم خانه شماره‌شان را میگیرم تا با او حرف بزنی.

من در این درد تنهایم.

من همیشه در دردهایم تنهایم.

من همیشه در درد هایم تنها بودم، به استثنای همین مدت کوتاهی که تو از دور پیشم نشسته بودی.

جای خالی‌ات، گرچه دور بود و دورتر می‌شود، تا ابد به من نزدیک است.

دلم برایت تنگ شده، دوستت دارم و فراموشت نخواهم کرد.


Riverside - River Down Below