چشمانم را که باز کردم دیدم توی یک خانه قدیمی و آشنا هستم. آشنا، اما خسته کننده. پتویم را کنار زدم و با پاهایی که بخاطر شلوار پوشیدن زیر پتو به گز گز افتاده بود به راه افتادم. کمی شتابزده بودم، نه بخاطر اینکه از چیزی هیجانزده باشم، بلکه کاملا برعکس. قدمهایم را سریعتر و بلندتر برمیداشتم تا زودتر از آنجا خارج شوم.رسیدم به راهپله و آن را پایین رفتم، اما انتهای راهپله به در یا اتاقی ختم نمیشد، بلکه آنجا یک پنجره بزرگ شیشهای بود. جلوی پنجره یک نردهبان تکیه داده بودند که مانع باز شدنش میشد. اگر میخواستم، میتوانستم زور بزنم و راه را باز کنم، اما نردبان میفتاد روی اجاق گازی که رویش قیمه بار گذاشته بودند و همه جا کثیف میشد.تق و تق در زدم و منتظر ماندم که کسی بیاید.مادربزرگم آمد. در را باز کرد و با رویی خوش به من چیزی گفت که آن را به خاطر نمیآورم. همان لحظه که پنجره باز شد، گرمایی شدید به صورتم خورد. سرم را پایین گرفتم و دیدم به جای دیوار سمت راست آشپزخانه، یک کورهی نانوایی با نهایت حرارت روشن است. پدربزرگم را دیدم که روبروی آن خم شده بود.سرم را از خروجی بیرون آوردم و همانجا که بودم، بالا گرفتم.نسیم خنک خوشایندی از سمت راست میآمد. حالا دیگر آنجا نایستاده بودم. اطرافم یک پلکان سیمانی بود و یک نرده چوبی، و انتهای پلهها به حیاطی دلگیر و خاکستری میرسید. مادرم پای پله ها ایستاده بود. دویدم. در آغوشش کشیدم و گفتم: «مامان، نمیدونی زندگی چقدر سخت و تنهاست.»چیزی نگفت اما در آغوشم گرفت. گربه کردم. لحظهی بعد مادرم آنجا نبود. تنها ایستاده بودم و دایی ام از دور مرا تماشا میکرد و سیگار میکشید.* * *از خواب بیدار شدم و این خواب را به یاد آوردم. ذهنم را مشغول کرده بود پس مدام مرورش Cieli Di Amore...
ادامه مطلبما را در سایت Cieli Di Amore دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 15:31