
Cursed Whistler پژمردن، فروریختن، سوختن و بخار شدن، تکهتکه شدن، خرد شدن، هیچکدام، هیچکدام از این استعارهها دیگر برای توصیف دردهایم کارا نیستند. واژهها، همگی، یکپارچه و مساوی، شبیه لاشهی باطری شده اند، شبیه استخوان جویدهشدهای که سگهای ولگرد هم دیگر به آن توجهی ندارند. پس بازمیگردم به سادهترین روایتها، آسانترین بیانها، ابتداییترین کلمات: دلم برایت تنگ شده.نشستهام و تمام آهنگهایی که برایم فرستاده بودی را یک به یک گوش میکنم و به این فکر میکنم که اگر یک بار دیگر برایم آهنگی می...
ادامه مطلب
چشمانم را که باز کردم دیدم توی یک خانه قدیمی و آشنا هستم. آشنا، اما خسته کننده. پتویم را کنار زدم و با پاهایی که بخاطر شلوار پوشیدن زیر پتو به گز گز افتاده بود به راه افتادم. کمی شتابزده بودم، نه بخاطر اینکه از چیزی هیجانزده باشم، بلکه کاملا برعکس. قدمهایم را سریعتر و بلندتر برمیداشتم تا زودتر از آنجا خارج شوم.رسیدم به راهپله و آن را پایین رفتم، اما انتهای راهپله به در یا اتاقی ختم نمیشد، بلکه آنجا یک پنجره بزرگ شیشهای بود. جلوی پنجره یک نردهبان تکیه داده بودند که مانع باز شدنش میشد. اگر میخواست...
ادامه مطلب
قصاوت عجیبی در من ریشه دواندهست. کینههای بیشماری از همهی کسانی که مرا در عشق ناکام گذاشتند در طی این سالها روحم را جویده. من استواری خود را میستایم اما دیگر دارم به این سرنوشت میبازم. انسان در این جهان تاریک نمیتواند برای نجات خودش کافی باشد. من دستهایم را به سمت خیلیها دراز کردم اما کسی آنها را نگرفت. وحشتزده نیستم. اگر هم سرانجام این پایانی باشد که نصیبم میشود، میدانم که خطاهایم اندک بودند و ظلمی که بر من رفت بارها بیش از آنچه بود که در حق دیگران روا داشتم.من پاهایی قوی داشتم که مرا در قامت اب...
ادامه مطلب
Where do I take my weary soulNow that it's heavy, and the chains have carved the flesh around my body to the bonewhat is left for me? I won't even ascend to heavens when I dieNor can I be planted like a seed, with a hope to growI have no place amongst the living,nor among the dead.I am the embodiment of Suffer. I am a subject to the wrath of fate.I can never take a step, for the world will revolve around it and take me back where I was, again.again and again.I am the Upgraded Sisyphus. I am the ...
ادامه مطلب
همه عادت دارند که معشوقشان را سهلانگار و بیخیال تصور کنند.انگار که او فردیست خیالآسوده و بیدرد که از صبح تا شب در رویایی خدشهناپذیر میزید و از روی همین خوشخوشان و از سر مستی دست رد به سینهی عاشق زده. عاشق فلکزده هم از بلندای قلهای پرت شده به انتهای دره و نه تنها دستش به او نمیرسد که استخوانهایش هم تماماً خرد شده اند.قسمت دوم را البته حق دارند، آخر واقعاً هم همین طور است.اما من عاشق واقعگرایی هستم.میدانم که تو وقتی هر صبح چشمانت را باز میکنی، حواست را باید شش دنگ جمع مصائبی که از زمین و آسمان روا...
ادامه مطلب
من نمیدانم این زندگی تا به کی قرار است روی همین ضربآهنگ به پیش رود. تصور کن کتابی را میبندی و سپس صفحات آن از پشت جلد دیده میشوند. آن را به کمد میگذاری و لحظهی بعد دوباره روی میز کارت سبز میشود. از اتاق بیرون میروی و باز میبینی طوری خودش را دم دستت رسانده است. تسلیم میشوی و به سراغش میروی تا آن را بخوانی، اما تا به او دست میزنی فرار میکند. چه مرگت است؟ یا بیا و بگذار بخوانمت، یا برو توی طاقچه و بگذار تا ابد رویت را غبار بگیرد. بخوانید...
ادامه مطلب
بجز احساس گناه، احساسات دیگری نیز در این لحظه وجودم را پر و خالی میکنند. احساسات کهنه و پوسیده، احساسات نوظهور و ناشناخته، همه جور احساس. اما فقط دربارهٔ یکیشان دوست دارم چیزی بنویسم، باقی را... بعدا یک جایی چال میکنم.دلم برای نون تنگ شده است. با ننوشتن از او، در حق خودم جفا کردم. نون شیرین بود. خیلی زیاد. احساس میکردم توی سرش دارد طوفان میوزد و دوست داشتم همچون کاهنی، در ذهنش معبدی بسازم و گاه که همهچیز آرام میگیرد، توی چشمانش نگاه کنم.مطمئنم که اگر کسی بتواند در آن لحظات به چشمانش خیره شود، صد...
ادامه مطلب
The virtue has failed;non can surrender the evil,yet corruption has done us allNow the goodness is gone,and the only righteous may:Become one of them,and thenbetray them all....
ادامه مطلب
جایی خواندم که دختری نوشته بود:«آخرش یک روز از ایران میرم و تو ی شهر آروم و سر سبز تو ی خیابون خیلی شلوغ یه قنادی کوچولو باز میکنم و تو عصرای پاییز پیراشکی میفروشم.»شاید چهرهی هرکسی که با این آرزو مو...
ادامه مطلب
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
دوستان عزیزی که لطف میکنید کامنت میزارین ، خیلی متشکر میشم وبلاگ ، ایمیل یا یه نشانی از خودشون به جا بزارن که بتونیم بعدا باز هم ارتباط برقرار کنیم.متشکرم.While like a giant, proud and happy,I take my baby in my arms, fragile, innocent, and aliveAnd like a little bird he's pushing against my chestAbandoned, quiet and safe, for an instant, almost sweetlyMy destiny appears to me like a dreamAnd I see myself, old and surrendered,Seated there near the coal fire ,Waiting for the evening with the anx...
ادامه مطلب
So sudden it seemed this tragic vision painted before my eyesAmidst falling leaves, I had found my beloved bloodstained and paleFalling into the forever, so silentAware of my presence, she tued towards me... her agonizing stare,One last breath and she whispered :Everything dies before my tearfilled eyesDead and silent, a golden leaf of autumnFalling before my tearfilled eyes This withering beautyThis eteal autumnSo silentSo silent xa0 Forest of Shadows - Eteal Autumn نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۱۶| سا...
ادامه مطلب
بگذارید از بدبختی هایم بگویم. از توسعه ی شهر ناراحتم؛ زیرا مدام این ترس بر گوشم میکوبد که حالا، پس از افتتاح خطوط جدید مترو، "او" راحت تر می تواند پسرهایی که در آینده دوست می دارد را ملاقات کند. من اینگونه با مسائل مواجه می شوم، و شما توقع التیام زخم ها را در گذر زمان برایم دارید ؟ xa0 پیوتر تئودوروف ...
ادامه مطلب
Once upon a time there was a hungy lion who never ate lambs. he starved, lambs didnt participate in his funeral....
ادامه مطلب
روزی جوانی حضرت من علیه السلام را بدید که از راهی میگذشت بحالیکه محاسنش سفید و پشتش خمیده و عصایش بدست و فرتوت گشته بود و به سختی تنفس می نمود. عرض کرد : - یا حکیم، در بیست سال عمر که از خدای گرفتی، چه چیز را بیش از همه رنج آور یافتی؟ xa0 حضرت فرمود « حسرت، حسرت، حسرت »xa0 و بمُرد....
ادامه مطلب
+ در ادامه ی مطلب....
ادامه مطلب