مرگ من تقصیر چه کسی بود؟
-
تاریخ: 1399/8/22 ساعت: 8:36
یکروز وسط خیابان، آقایی سر راهت میایستد، متوجه میشوی که با تو کار دارد.گوش میدهی که خود را معرفی میکند و میگوید که قرعهای در کار بوده و نام تو بیرون آمده.کمکم اما رنگ صورتت میپرد با آنچه در ادا
میخواهم دوباره سوال کنم
-
تاریخ: 1399/2/4 ساعت: 5:26
بگذار ابتذال از پنجههایم چکه کندبگذار تکرار و کلیشه از سر و کول نوشتههایم بالا برونداما میخواهم دوباره سوال کنم:این همه احساس - تو به من بگواین همه احساس به کجا خواهند رفت؟آنها که سخت و استوار نیست
سپاه سیاه
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 4:21
روزی که تنم را به خاک سپردید، حسرت ها از سینه ام بیرون خواهند آمدحسرت ها کابوس همهی شما خواهند شدرویا هایتان را خواهند خوردروحتان را خیس خواهند کردو قلب هایتان را خواهند پوساند؛مگرآنکه آنچه با او زیسته ام، حسرت ها را دوباره به درونم بکشنددست های قدرتمندی که رنج را برای من، و تنها برای من میخواهندباز...
ستارهی کوچولو
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:28
ستارهای از دور چشمک میزندکسی میپرسد: «زیبا نیست؟»میگویم: «نه.»ستارهی کوچولو، خورشیدی بزرگ در آغوشم بود. سپس یک روز دور شد، دور شد، و حالا فقط از دور چشمک میزند. حالا دیگر توی آسمان من نیست. و توی این آسمان دیگر نمیشود پرواز کرد، نمیشود عاشق شد. دیگر اسم اینجا آسمان های عشق نیست.
ابدیتِ دوباره
-
تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:28
کار دوباره به اینجا کشید.قبلا شرح دادهام. احساس میکنم چیزی برای گفتن نمانده. رنج دیگر صورت جدیدی برای نمایاندن خود ندارد، و مرا دستخالی رها میکند. رنج را تنها آنگونه که با اندامهایم حسش میکنم توصیف نکردهام، که هرجایی پیدامیشوند. معده توی خود میپیچد، سرم درد میکند و این چیزها.نه، دوستان من. چیزی برای...
زشتترین چشمهای جهان
-
تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 22:00
چه کسی اشکهایم را ربودکه هر نیمه شب چشمانم بدون توسخت چروک میخورند اما نمیچکندشاید چشمها وقتی تاب اشک ریختن را دارندکه زیبا باشندو چشمهای من، اگر تصویر ترا منعکس نکنندزشتترین چشمهای جهانندچشم هایی به خشکی کویرکه کسی اشک هایش را ربوده است.
قشنگ تر، قشنگ تر
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 7:38
دلم میخواد یه روز برات پیام خدافظی بزارم و بگم دیگه هیچ وقت منو نمیبینی، ولی حیف که هنوز اونقدر دوستت دارم که نتونم.ولی فکر کنم، فکر کنم، اگه اون روز برسه که از پسش بر بیام، بعدش دیگه بتونم برای هر ک
روح نامیرای تلخ بی معبد
-
تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 5:58
[پست اصلی در ادامه مطلب درج شده و دوستان و خوانندگان میتوانند برای دریافت رمز پیام دهند.]
رنج طلایی
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 22:36
خوب نگاه کن، که از گور برخاستهام. پاهای برهنهام از پوشیدنی بیزارند و زخم های دردناک را به خود میپذیرند. دستهای ناتوانم از عصا متنفرند و رنجهای سخت را پذیرایند. چشمانم طراوت زندگی را نمیخواهند و
آن لحظهی هرچند کوتاه (۲)
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 22:36
...اما آن لحظه تمام شد، زودتر از هرچیزی دیگر. حالا من کرمخوردگی سیب بودم، شکستگی شیشه بودم، پژمردگی برگها بودم و چروک پارچهها بودم. من تعفن جنازه ها بودم و مرگ پرندهها؛ درد کودکان بودم و کیفر بیگناهان... برای دسترسی به متن کامل رمز ادامه مطلب را درخواست کنید.
The poem of virtue
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 22:36
The virtue has failed;non can surrender the evil,yet corruption has done us allNow the goodness is gone,and the only righteous may:Become one of them,and thenbetray them all.
مرگی سرخ که در عشق میغطید
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 22:36
دهان گشوده بود خاک ترکخورده و تشنهی صحرا با چشم هایش التماس میکرد اندیشیدیم: چیزی به او بدهیم و رگهای پاره را به سمت او باراندیم سلاخیهای بیپایانمان سرخی بینهایتی را نشان کرده بودند؛ زمین
467
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
با پهلوی دستت به زیر چانه ات بزن، اندوه است که اینگونه بر نای من میکوبد.
Explosion
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
جایی خواندم که دختری نوشته بود:«آخرش یک روز از ایران میرم و تو ی شهر آروم و سر سبز تو ی خیابون خیلی شلوغ یه قنادی کوچولو باز میکنم و تو عصرای پاییز پیراشکی میفروشم.»شاید چهرهی هرکسی که با این آرزو مو
ستاره ها مرده اند
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
اگر به تو بگویند اینبار که بخوابی دیگر بیدار نمیشوی، باعث نخواهد شد که تن خسته ات در پایان روز، خوابآلود نباشد. باعث نخواهد شد که روح فسرده ات، چشمان خمارت و ذهنی که نایی برایش نمانده تشنهی به خواب
بچهای که بزرگ شد
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
هیچ بچهای وجود ندارد که فکرش را بکند، که روزی دلش برای سفره های بلند و دراز تنگ بشود. هیچ بچهای به ذهنش نمیرسد که 15 یا 20 سال بعد یک روز تنها توی اتاقی نشسته باشد و چند روز قبلش هیچکسی را ندیده با
گنجشک کوچک آشفته
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
دنیا همیشه برای من و او متفاوت بود. او احتمالاً دوست داشت که -اگر آخرین باری در کار است - مرا ببیند، کمی صحبت کنیم، چندجا سر بزنیم و مسیر مربوط به کوچک حرف ی را هم زیر [وزش] باد قدم زده باشیم.احتمالاً او مشتاق این
ببین حسرت چه چیزهایی به دلم میشیند
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
روزمره ای سطحی و ساده [واقع در ادامه مطلب، رمز: ندارد]
سیاه برای همیشه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:54
یک لکهی کوچک آبی را تصور کن، روی یکی از لباس های سفیدت. حالا تصور کن که بزرگتر میشود. از طول، از عرض، منظم یا نامنظم، رشد میکند و کم کم تمام لباس را در بر میگیرد. نباید خیلی سخت باشد، اینطور نیست
The Harmony
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:10
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. Let's block ads! (Why?)