منی در من علیه من - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:10
داشتم به این فکر میکردم که، ما در ذهنمان فکر میکنیم، تصور میکنیم. اما خود این فکر ها چی هستند؟ فکر بودن چگونه است؟آیا فکری که او را آفریدیم، خودش ذهن ما را به جاهای دیگر نمیکشاند؟ یعنی توی ارادهی ما دخالت نمیکند؟ آیا مطلقاً این اراده ی ماست که استمرار دارد؟ یا یک چیزی سکان را به دست می گیرد و میرود؟...
Il tuo fottuto fidanzato - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:10
دوستان عزیزی که لطف میکنید کامنت میزارین ، خیلی متشکر میشم وبلاگ ، ایمیل یا یه نشانی از خودشون به جا بزارن که بتونیم بعدا باز هم ارتباط برقرار کنیم.متشکرم.While like a giant, proud and happy,I take my baby in my arms, fragile, i ocent, and aliveAnd like a little bird he's pushing against my chestAba...
Eternal Autumn - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
So sudden it seemed this tragic vision painted before my eyesAmidst falling leaves, I had found my beloved bloodstained and paleFalling into the forever, so silentAware of my presence, she tu ed towards me... her agonizing stare,One last breath and she whispered :Everything dies before my tearfilled...
چون همه ی مردم بسیار نفرت انگیزند - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
خواستم درباره ی اینکه احساس پیری می کنم توضیح بدهم. ولی به نظر نمیرسد برای کسی جالب باشد. همه ش درباره ی این است که چقدر چیز های مختلف آزادهنده هستند، و شما چقدر از چیز های مختلف بدتان می آید. همه ی پیری همین است. اصلا همین که شما از این متن لذت نمی برید یعنی اینکه هنوز پیر نشده اید و این یعنی هنوز ...
یکی از ماها - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
بعضی از آدم ها،یک روز در زندگیشان می فهمند که برای آرزویی که همیشه در سر داشتند ساخته نشده اند آن بعضی انسان ها، در چنین روزی حالی خواهند داشت که بقیه ی آدم ها هرگز آن را نمی فهمند. پیوتر تئودروف نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۲۸| ساعت 14:39| توسط Amante Abbandonato|
ژنتیک غیرمنصفانه - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
بعضی ها ناشنوا متولد می شوند و بعضی ها نابینا گاهی نیز صفت ها و ویژگی های دیگری، مادرزادی همراه ما هستند صفت هایی مثل تنهایی و ویژگی هایی مثل دوست داشتنی نبودن. نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۳۱| ساعت 5:19| توسط Amante Abbandonato|
ما از درد هایمان کوچک تریم - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
متاخر ترین تجربه ای که داشته ام مرا به حدس هایی درباره ی منشاء جنون سوق داد. بگذارید برایتان تعریف کنم قضیه از چه قرار است: چند روز پیش ابراز علاقه ی ناکامی به دختر مورد علاقه ام داشتم. پس از آنکه با جواب قاطعی همه ی روابطu200d مان را برای همیشه قطع کرد، احساس تنهایی و پریشانی، چیزی بود که به حُزن ا...
یک مادر جوان - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
... هیچ وقت چیز بدی برایت آرزو نمیکنم، نه برای این و نه برای آن دنیا.اما دردی که به من دادی برای همیشه در سینه ام خواهد ماند؛ حتی وقتی بمیرم، آن روزی که پوسیده و تجزیه شده باشم و چیزی از جسمم باقی نمانده باشد، یک درد خالی، آنجا توی قبر باقی خواهد ماند... یک درد خالی که که تو به وجودش آوردی. «بخشی از...
- + - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
- دارم سعی میکنم بگم هنوز امید هست. + اعتقادی هم بهش داری؟ - هنوز خیلی راه هست... خیلی چیزا میتونن تغییر کنن. هنوز وقت هست که ورق برگرده. + نمیدونم دلم برات بسوزه که هنوز امید داری یا بهت حسادت کنم. بخشی از یک مکالمه ی واقعی نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۱۶| ساعت 1:46| توسط Amante Abbandonato|
هوالی ما - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
امشب توی سرم آدم های زیادی رفت و امد نمی کنند، امشب ذهنم پر از خیال نیست. امشب، یک جمجمه ی خالی روی بالش استراحت میکند، و امشب؛ ستاره ها صورت ترا، جایی ورای دودها و ابرها، برای هم نقاشی نمیکنند. امشب با هر انقباض قلبم، اسمت لابلای رگ هایم پخش نمی شود، و امشب اگر به من شلیک شود، رویایت این طرف و آن ط...
بهای غیرمنصفانه ی عشق - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:57
گریه میکرد. خیلی پریشان بود. نفسم حبس شده بود و نگران شده بودم. سعی کردم خونسرد و آرام به نظر بیایم، پرسیدم: نمی خوای بگی چی شده؟ نمی توانست خوب صحبت کند. دست هایم را از پهلو روی بازو هایش گذاشتم و پس از کمی مکث، آنها را به سمت صورتش بردم و موهایش را نوازش کردم. «چی شده؟» - نمیبینی؟ - چی رو؟ نمیتوان
یا شاید هم، مرگ - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:57
روبرتو ماتئو، نویسنده ی جوان ایتالیاییست که آثارش شباهت جالبی به داستان های تئودوروف دارند. یعنی بسیار معاصرند، جوری که خویشتن پنداری با دیالوگ ها و جملاتش، حداقل برای من بسیار سهل و خوشایند است. ترجمه ای از قطعه ی «یا شاید هم مرگ» رو را تقدیم میکنم :چند سال پیش، جوانتر که بودم، در فضای متفاوتی نفس
من قبض تلفن را پرداخت نخواهم کرد - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:57
گاهی وقت ها ممکن است پیش بیاید که شما بخواهید، ولی نتوانید همسرتان را ببوسید، مثلا وقتی که بخاطر موضوعی رنجیده و عصبی شده، یا پای تلفن مشغول جر و بحث با کسی باشد. * * * و حالا... باید اعتراف کنم که پس از این همه سال، هرگز نتوانستم که عاشق او نباشم. صرفا... خودم را با این فکر ساکت نگه داشته ام که: «ف
هرکسی باید (2) - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
اساسا ابراز درد، عملکردیست جهت یافتن تسکین؛ و هنگامی که هیچکس به رنج تو اهمیت نمی دهد، باید نوشته هایت را جای دیگری بگذاری جایی شبیه به... سطل زباله. نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۲| ساعت 19:34| توسط Amante Abbandonato|
هرکسی... نباید - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
و اساسا سطل زباله، جاییست که تو به آن تعلق داری، اگر ادبیات کسی را به ترجمه ی درد هایش واداشته باشی یا ادبیات تو را ... کسی نخواند. نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۰۲| ساعت 19:38| توسط Amante Abbandonato|
تابحال - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
فکر میکنید اتفاق های خوب برای زندگیتان شادی آور هستند ؟ تابحال خاطرات شان را، پس از اینکه از دست رفته اند بیاد آورده اید؟ فکر میکنید شناختن آدم های خوب در زندگیتان موهبت است؟ تابحال با نبودنشان دست و پنجه نرم کرده اید ؟ فکر میکنید شعر های عاشقانه زیبا هستند؟ تابحال آنها را از زبان معشوقتان، در و
یک وعده ی غذایی که منم. - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
هیچ کدامتان فلاکتی چنین مصیبت بار را تاب آورده است، که یک روز از زیبایی پری از دست رفته ای مسحور شود و نتواند لب هایش را به این کلام بگشاید : « چه لباس قشنگی پوشیده ای » هیچ کدامتان ملتمسانه، چشم در قوانین جهان دوخته است، تا عاجزانه از همه چیز تمنا کند : بگذار یکبار در آغوش بگیرمش؟ هیچ وقت هیچ
حذف - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
دوستان عزیزی که لطف میکنید کامنت میزارین ، خیلی متشکر میشم وبلاگ ، ایمیل یا یه نشانی از خودشون به جا بزارن که بتونیم بعدا باز هم ارتباط برقرار کنیم.متشکرم.While like a giant, proud and happy,I take my baby in my arms, fragile, i ocent, and aliveAnd like a little bird he's pushing against my chestAb
توسعه ی شهر / The development of the city - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
بگذارید از بدبختی هایم بگویم. از توسعه ی شهر ناراحتم؛ زیرا مدام این ترس بر گوشم میکوبد که حالا، پس از افتتاح خطوط جدید مترو، "او" راحت تر می تواند پسرهایی که در آینده دوست می دارد را ملاقات کند. من اینگونه با مسائل مواجه می شوم، و شما توقع التیام زخم ها را در گذر زمان برایم دارید ؟ پیوتر تئودوروف
چکمِیت - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
دوستان عزیزی که لطف میکنید کامنت میزارین ، خیلی متشکر میشم وبلاگ ، ایمیل یا یه نشانی از خودشون به جا بزارن که بتونیم بعدا باز هم ارتباط برقرار کنیم.متشکرم.While like a giant, proud and happy,I take my baby in my arms, fragile, i ocent, and aliveAnd like a little bird he's pushing against my chestAb

برچسب‌های مرتبط

here i stand a lion before the lambs | lion before the lambs | همه چیز تقصیر باد است | همه چیز تقصیر باد است دانلود | خانه ای میان قبرها | خانه ای دارد میان ابرها | خدا خانه ای دارد میان ابرها | خانه ای در میان ابرها | الله رسول محمد | الله رسول محمد خاتم